![]() |
![]() |
|
|
بازهم تنهای تنهایم...
...باسکوتی در فضای ذهن و رویایم... سکوتی سرد و غمناک... سکوتی سردتر از آخرین نگاهت... سکوتی غمناک تر از لحظه ی وداعت... بی تو در جاده ی پرپیچ و خم خاطراتمان قدم میزنم... ...باران بی کسی تمام تنم را خیس کرده... اما... همچنان به راه خود ادامه میدهم... به امید لحظه ای که باز... چتر محبتت را بر سرم بگسترانی... به امید لحظه ای که باز... عشق پاکمان را به یاد آوری... اما... میدانم که نسیم فراموشی آرام آرام تصویر این عشق رادرقلبت کمرنگتر میکند... چرا...؟؟؟ چرا امیدی مبهم به بازگشتت دارم... با اینکه میدانم تمام خاطراتم را سوزانده ای.... چرا آسمان چشمانم هنوز ابریست... چرا خیسی گونه هایم از اشکهای شبانه... به خیسی باران میماند...؟ تو از آن دیگری هستی ومن... ندارم چاره ای به جز امیدواری به روزی که... قطره های باران تنهایی... آتش عشقت را در قلبم خاموش کنند... میدانم... فراموش کردنت ناممکن است ... برای قلب بی تابم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 1:47 توسط مجتبی اندامی |
|
|
ترحمی نیست بربغضهای شکسته ام... وصدایی که مرا به خود بخواند... ونگاهی که نقش گامهایم بر روی سینه روزگار را جستجو کند... وآهی که از نبودنم کشیده شود... وسلامی که به یاد آمدنم گفته شود... چون... من تنهایم.... وسکوتم.... ومن...؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:21 توسط مجتبی اندامی |
|
|
سینه ای آتش گرفته...!
روزگار بازیهای فراوانی دارد...دلم به آتش خوش بود و به...!!! عجیب است دلم خوش بود با آتش...!! راستی مگر میشود آتش هم خوشایند باشد...؟!؟ آری بود... من نمیدانم با که سخن میگویم...وکدام چشم مهربان حرفهای خاکستری مرا میخواند... همین را میدانم...که در آسمان اندیشه ام سکون موج میزند...وحتی یک باد هم نمی وزد... من پرنده ی دشت تنهایی... اندیشه ام جنون را از یاد برده است... واکنون سکون امتداد یک لبخند طولانی... نمیدانم چرا دل سپردن را هیچ گاه نیاموخته ام...!؟!... اما سر سپردن را...! سینه ام آتش گرفته است...وخاکستر حرفهای من.... اندیشه ام را لبریز ساخته است.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 3:26 توسط مجتبی اندامی |
|
|
...وقتی که در شاخه شاخه ی نگاهم پرنده های غریب اشک لانه کرده اند...
وقتی که در بهت بادهای سرگردان،کنار شقایقهای بی عشق خیمه زدم.... آنگاه که بهار صبح از باغ پنجره ها کوچید...وتنهایی مرا جار زد... باید به شعرهای گمنام عشق ایمان آورد...ودر فصل فصل دفتر تنهایی...باید در بی نهایت سفر کرد...! امشب.... امشب... در کوچه های دلتنگی،غمگین ترین ترانه را زمزمه خواهم کرد.... غمگین ترین ترانه را... کلبه ی ویرانم،خزانم،دشت زردم،شام تارم،...قصه ی دوران هجرانم...چه سازم...!! کس نمیداند که کیستم من...؟!؟ پس... پس میگویم... غصه ام...رنجم...غمم...از سیاهی ابر غمناکم... که میگریم زناچاری...
چه سازم...!؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم خرداد 1389ساعت 3:10 توسط مجتبی اندامی |
|
|
عاشق شدنم بی گناه ترین گناهم بود... یافتنت بهانه ی دلم وخواستنت نیازم وبا تو بودن آرزویم وتو را گم کردن پیدایش سراب بود تو متنند پرستو آمدی و به دورترین دیار غربت رفتی...بی تو ثانیه ها تکراری شده اند...و آینه چیزی جز سراب نشان نمی دهد و شقایق غریبی می کند...و من...آرزوهایم را عاشقانه زمزمه میکنم و منتظرت هستم با گریه های شبانه ام....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 2:17 توسط مجتبی اندامی |
|
|
آرامشم...در حسرت دیدار تو زندانیست...بر شانه های تنهاییم دست بگذار...
از چشمهایم ببار... متلاطمم کن...در حضور واژه های بی نفس...شاید مرهم دردم را ...! و در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود... و بغض تنهایی من... مغلوب وجود تو می شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:4 توسط مجتبی اندامی |
|
|
تقدیم به بهترینم(راوی عزیزم)
نامت را به خاطر دارم در روزهایی که کسی مرا به خاطر نمی آورد .....چهار حرف بود عزیز ترین عزیزم زمزمهاش میکنم در ساعتهایی که هیچ صدایی به گوشم نمی رسید جز زمزمه ی باد در دقایقی که به اجبار..... تنهایی را به من... نامت را...... تکرار میکنم بارها و بارها در هر ثانیه.... نامت را حک می کنم روی بدنم،با درد،با زخم،که حتی اگر روزی مثل تمامی از دست رفته ها،قدرت بیانم را از دست دادم لباس از تن برکنم تا همگان بدانند آنچه بر روح و تن من حک شده است تکرار نام توست ای....راوی زندگیم.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:55 توسط مجتبی اندامی |
|
|
سال ۸۷ هم تموم شد... با همه ی خاطره های تلخ و شیرین...
سال ۸۷... توام بود با آشنایی من و راوی... عیدامسال اولین سالی که من و راوی همدیگه رو داریم امیدوارم سال آینده سفره ی هفت چین و تو خونه ی خودمون بچینیم عید ۸۸ به همه ی شما و مخصوصا راوی خوبم تبریک میگم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2:4 توسط مجتبی اندامی |
|
|
نفرین به دنیایتان....
نفرین به روزگارتان.... آدمکهای سرد و بی احساس من....می میرم تا خوی و خصلت شما از پلیدی پاک بماند... خداحافظ دنیای وحشی..... خداحافظ آدمکهای بی احساس خداحافظ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:39 توسط مجتبی اندامی |
|
|
تقدیم به تنها دلیل زنده بودنم...راوی لحظات عاشقی ام... ...چگونه وصف کنم لحظات با تو بودن را...چگونه شرح دهم...دنیای زیبای با تو بودن را... تو... تو شدی ناجی لحظات من...شدی راوی زندگیم...شدی بند بند وجودم...دلیل نفس کشیدنم ولی... ولی نمیدانم...چرا مردمان شریف این روزگار... نمیدانم چرا مردمان این روزگار با آدمکهای سرد و بی احساس این دنیا...که خود کوله باری از عشق و امید بر دوش دارند...حق عاشق شدن را از من دریغ میدارند...مگر من از این دنیای وانفسا چیزی به غیر از حضور ناجی زندگیم را می خواهم... آیا من نباید بعد از سالها تنهایی...کسی را که ناجی زندگی دوباره ی من شده است...مهمان لحظات عاشقی ام نکنم.... چرا آدمکهای سرد این روزگاربا من احساس غریبی میکنند... چرا.......؟؟؟ حرفهای دلم را به سخره میگیرند و افکارم را دروغ میپندارند ............من مثال مجرمی هستم که بدون ارتکاب گناهی به دار مجازات آویخته شدم ...آیا من حق دفاع از خود در برابر خواسته ام را ندارم... ای مردمان روزگار...من حق زندگی کردن در دنیای شما را ندارم... من...پرنده ای هستم که شوق پرواز را در راوی زندگیم میبینم و با حضور او از قفس تنهایی رهایی پیدا میکنم... چرا حق عاشق بودن را از من میگیرید.......؟؟؟؟؟؟؟ چرا................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:25 توسط مجتبی اندامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| نویسندگان |
|
مجتبی اندامی |
|
RSS
|